پسا ساختارگرایی ؛میشل فوکو

ميشل فوكو؛ فيلسوف، و جامعه‏شناس فرانسوى از مؤثرترين متفكران قرن بيستم است. او را می توان یک پسا ساختارگرا نامید.پساساختارگراياني همچون فوکو، بر آن‌اند تا مفاهيمي را که به کمک‌شان تا کنون انسان را شناخته‌ايم به نابودي کشانند و تاریخ گرایی را به نقد    می کشند و نسبت به این اندیشه که یک الگوی سراسری در تاریخ وجود دارد،به دیده تردید می نگرند.

فوکو با هر گونه‌نظريه‌پردازي جهان شمول مخالف است. او از قالب‌هاي کلي‌گراي تحليل دوري مي‌جويد و ناقد هر گونه نظام‌گرايي است. در آثار فوکو دو ایده مهم وجود دار د:

دیرینه شناسی (archaeology): دیرینه شناسی معطوف به دگرگونی های صورت گرفته در حوزه دانش است. این نوع تحلیل به دنبال کشف قواعد صورت بندی است که با وحدت مجموعه گزاره های آن یک علم تشکیل می شود.

تبارشناسی (genealogy): تبارشناسی با توجه به روابط قدرت و دانش، نشان گر برداشت کاملا متفاوتی از تحلیل تاریخی است. این تحلیل در تضاد با اشکال سنتی تحلیل تاریخی که تاکید را بر اشکال ثابت و مداوت های نامنقطع می گذارد، پیچیدگی، شکنندگی و احتمال ملازم با رخدادهای تاریخی را مورد تاکید قرار می دهد. تبار شناسی توجه خود را به دانش موضعی نامستمر و نامشروع معطوف کرده ، و قدرت های تمرکز آفرینی را که با گفتمان علمی سازمان یافته در جامعه در ارتباط اند را به چالش می کشد.

 فوکو در طرح مفهوم تبارشناسي، آشکارا خود را وام‌دار نيچه ساخته است.فوکو ميان حال و گذشته گسست مي‌اندازد و با آشکار کردن ماهيت بيگانه گذشته،‌ به زمان حال مفهومي نسبي مي‌دهد و آن را زير سؤال مي‌برد.

فوکو با توسل به شيوه انتقادي نيچه، از طريق ارائه مفهوم تمايز، الگوي غايت‌شناسي هگل را رد مي‌کند. او در سراسر زندگي خود به تمامي مسائلي که خرد ناديده‌شان مي‌گيرد،‌ علاقمند بود:‌ مسائلي نظير ديوانگي، شانس و ناپيوستگي.

حقیقت از نظر فوکو بر خلاف تعبیر سنتی، کشف نمی شود بلکه ساخته یا تولید می شود. هر جامعه ای حقیقت خود را دارد، و در نتیجه اعتبار حقیقت محلی و موضعی است و نه جهان گستر. حقیقت در هر جامعه ای بیانگر رابطه قدرت و دانش در آن جامعه است. بدین ترتیب فوکو نیز مانند نیچه و دریدا ادعای متفکران مدرن... درباره عینیت حقیقت و جهان گستری عقل را به زیر پرسش می برد.

گفتمان؛ از مفاهيم كليدى در انديشه فوكو است. در نزد وى، گفتمان‏ها «اعمالى هستند كه به طور سيستماتيك، شكل‏دهنده موضوعاتى هستند، كه خود سخن مى‏گويند... گفتمان‏ها درباره موضوعات صحبت نكرده و هويت موضوعات را تعيين نمى‏كنند. آنها سازنده موضوعات بوده و در فرايند اين سازندگى، مداخله خود را پنهان مى‏دارند. از اين رو، معانى و مفاهيم نه از درون زبان، بلكه از درون اعمال تشكيلاتى و ارتباطات اجتماعى-سياسى افراد با يكديگر، حاصل مى‏شوند.

در نظر فوكو «گفتمان» نقطه طلاقى و محل گردهمايى قدرت و دانش است. هر رشته خاصى از دانش در هر دوره خاص تاريخى، مجموعه‏اى از قواعد و قانون‏هاى ايجابى و سلبى را دارد، كه معين مى‏كند درباره چه چيزهايى مى‏تواند بحث كرد و درباره چه چيزهايى، نمى‏توان وارد بحث شد. همين قواعد و قانون‏هاى نانوشته، كه در عين حال بر هر گفتار و نوشتارى حاكمند، «گفتمان» آن رشته خاص در آن دوره خاص تاريخى هستند.

قدرت و دانش ؛ او يک مفهوم منفي و ارزشي از قدرت را با يک مفهوم راهبردي و تکنيکي، جايگزين کرد: قدرت مدرن از طريق ساختن و پرداختن ظرفيت‌هاي جديد و روش‌هاي جديد فعاليت، عمل مي‌کند.او برای قدرت خاصیت سیال قائل است ،قدرت از نظر او خصوصیت یک شبکه را دارد، شاخه ها و اجزایی که همه جا گسترده می شوند. اعمال قدرت موجب مي‌شود ابژه‌هاي جديد دانش به وجود آيند. بر عکس، دانش اثرات قدرت را بر مي‌انگيزد. ممکن نيست قدرت بدون دانش اعمال شود و غير ممکن است دانش موجب پيدايش قدرت نشود.

از مهمترین انتقادات وارده بر فوکو این است که هیچ راه حلی برای مقابله با قدرت پیشنهاد نمی دهد.

ساختار گرایی بارت

ساختارگرايي آیین فکری مهمی است که ریشه در زبان شناسی سوسوری دارد. زبان شناسي را غالبآ جزئي از علم نشانه شناسي تلقي مي كنند. تا قبل از سوسور، مطالعات زبان شناسي، آواها، ريشه كلمات، دستور زبان و تحولات تاريخي زبان را بررسي مي كرد و وجهه اي در زماني، تاريخي و ديناميك داشت ولي سوسور، مطالعات زبان شناسي را معطوف به بررسي ساختار زبان كرد. يعني كندوكاو ساختار زبان با وضعيتي كه در همين لحظه دارد .

 سوسور معتقد است اجزاي نظام نشانه اي زبان، نشانه ها هستند. به طور مثال، نامي به عنوان درخت در ذهن ما وجود دارد و ما در ذهن خود صوتي را هم مي توانيم از آن نام تصور كنيم كه مي تواند از حنجره خارج شود. سوسور اين نام را (تصور صوتي) مي نامد. اين تصور صوتي در ذهن ما دالي است كه اشاره مي كند به يك مفهوم ذهني ديگر كه همان مفهوم ذهني درخت است . اين مفهوم ذهني مدلول ناميده مي شود. بايد توجه كرد كه واژه ها مانند برچسب به مفاهيم نچسبيده اند و رابطه آنها يك رابطه اختياري و قرار دادي است. به بيان ديگر رابطه ميان دال و مدلول يك رابطه ضروري و الزامي نيست.

البته بايد توجه كرد كه رابطه دال و مدلول در يك بستر فرهنگي خاص، پس از استعمال، به رابطه اي تثبيت شده تبديل مي شود كه نمي توان به سادگي آن را از ميان برد. سوسور، جدايي واژه و مفهوم مورد نظر آن واژه را كاملآ نمايان مي كند و دو مفهوم دال و مدلول را طرح مي كند. دال: صورت، تصوير و يا آوايي است كه به مفهوم يا معنايي به نام مدلول اشاره مي كند. دال ( تصوير، صورت) و مدلول (معنا، مفهوم) هر دو مقولاتي ذهني هستند و به نظام زبان تعلق دارند .وی نشانه را برای دلالت برکل مفهوم دال و مدلول به کار می برد،از نظر وی  رابطه دال و مدلول در ذهن است.او  همچنین خاطر نشان می سازد برخی مفاهیم ذهنی هستند و مابه ازاء خارجی ندادند مانند مفهوم عدالت که نماد آن ترازو است .

سوسور پیوند میان دال و مدلول (نشانه ) را اختیاری می داند اما از مشخصه های نماد اینست که هیچ گاه کاملا" اختیاری نیست و در آن نطفه پیوندی میان دال و مدلول وجود دارد.به جای نماد عدالت که ترازو است نمی توان درشکه گذاشت .

سوسور معتقد است : در زبان، تنها چيزي كه وجود دارد، تفاوت است . بدين معني كه توليد معنا در قالب گفتار و نوشتار، چيزي نيست جز، تغيير و جابجايي مداوم حروف و كلمات مختلف (همنشینی و جانشینی)در بستر ثابت ساختارهاي زباني.

 تفكر ساخت گرايانه به زبان شناسي و نشانه شناسي محدود نمانداین رویکرد در دهه هاي 1960 و 1970 قوت گرفت و به همه جا سرايت كرد، فلسفه، جامعه شناسي، مردم شناسي، مطالعات فرهنگی و حتی نقد ادبي،آثار رولان بارت با بررسي مقولات فرهنگي به مثابه اجزاي يك نظام نشانه اي و اسطوره ای شايد در اين زمينه پيشتاز بوده است .

بارت اسطوره را نوعی گفتار می داند اسطوره ای که  هر نوع گفتارى نیست; زبان نیازمند وضعیتها و شرطهاى ویژه‏اى است تا به اسطوره تبدیل شود. اسطوره نظامى از ارتباط است، اسطوره پیام است. این امر به آدمى اجازه مى‏دهد تا درک کند که اسطوره احتمالا نمى‏تواند عین (ابژه)، مفهوم یا ایده باشد، اسطوره شیوه‏اى از دلالت است، نوعى شکل است. براى اسطوره محدودیتهاى شکلى وجود دارد نه محدودیتهاى «جوهرى‏» .(substantial) پس هر چیزى مى‏تواند اسطوره باشد.

بارت اسطوره‏شناسى را بخشى از نشانه‏شناسى می داند زیرا که دانشى شکلى است و هم بخشى از ایدئولوژى ،دانشى تاریخى است ،اسطوره‏شناسى ایده‏ها را  در شکل مطالعه مى‏کند.وی معتقد است ما در زبان شناسی با سه مضمون کار داریم دال، مدلول و نشانه significant))اما دال تهی است نشانه است که پرمعنا است . در اسطور نیز همین الگوی سه وجهی را مشاهدی میکنیم  مصالح گفتار اسطوره‏اى (خود زبان ، عکس ، نقاشى و پوستر و...) هر اندازه که در آغاز متفاوت باشند به محض آنکه به تور اسطوره مى‏افتند به کارکرد دلالت‏کننده محض فروکاسته مى‏شوند.

بارت می گوید:دال اسطوره خود را به شیوه‏اى مبهم عرضه مى‏کند: [ این دال ] در عین حال معنا و شکل است، از یک سو پر است از سوى دیگر تهى.دال به عنوان معنا از قبل قرائت را مسلم مى‏انگارد، من با چشمانم آن را درمى‏یابم، داراى واقعیتى محسوس است (و برخلاف دال زبانى که کاملا ذهنى است) داراى غناست. اسطوره شکل معنا را سرکوب نمى‏کند بلکه فقط آن را فقیر مى‏سازد، آن را دور مى‏کند .ثباتى در مفاهیم اسطوره‏اى وجود ندارد، آنها مى‏توانند پا به عرصه وجود بگذارند، تغییر یابند، از هم بپاشند و به طور کامل ناپدید گردند و دقیقا از آنجا که تاریخى هستند تاریخ مى‏تواند به آسانى آنها را سرکوب کند.

 بارت در اسطوره شناسی و نشانه شناسی ، تصاویری را تحلیل می کندکه معتقد است به شکلی موذیانه و به قصد اسطوره سازی سعی در القای مفاهیم ایدئولوژیک طبقات حاکم را دارند. او با فرارفتن از سطح ظاهر به عمق ساختار سعی در برداشتن نقاب از ساختار اسطوره های مصنوعی می کند در واقع روابط ساختاری را اموری طبیعی و مسلم تلقی نمی کند و معتقد بود که انگیزش ها در ساخت اسطوره ها دخالت دارند و شاید به خاطر همین ایده بود که در آثار متاخرش به پساساختارگرایی نزدیک مي شود.

نظریه ساختار،کنش و عادت وارۀ بوردیو

 

بورديو جامعه‌شناس و انسان‌شناس فرهنگي فرانسوي است و مشخصه كارهاي او تعهد يكسان به پژوهش نظري و تجربي است.

هسته طرح تحقيقاتي بورديو دربردارنده كوششي است تا از آنچه او افراط ‌هاي رويكرد عيني‌گرايي و ذهنيت‌گرايي در جامعه‌شناسي مي‌نامد پرهيز شود. عینیت گرايان ( آلتوسر، لوي اشتروس) جامعه را به صورت نيرويي خارجي در نظر مي‌گيرند كه كنش‌ سوژه انساني را محدود و يا متعين مي‌كند. اين رويكرد هيچ روش قانع كننده‌اي براي توضيح اين امر ندارد كه چگونه عوامل انساني در توليد و نگهداري جامعه نقش دارند. برعكس ذهنیت گرايان (گافمن ،مید) تأكيد بسيار زيادي بر توانايي عامل انساني ـ به صورت ارادي و ايجاد كنش اجتماعي هدفمند دارند، فارغ از نيروهاي محدود کننده که جامعه بر سوژه وارد می کند.
بورديو از مفاهيم عادت واره (Habitus) و میدان   (field )یا حوزه (Champs)  استفاده مي‌كند تا خطوط اصلي رويكرد خود را به جامعه‌شناسي بيان كند. «عادت واره» به آمادگي‌هاي اشاره دارد كه عامل انساني در طي فرآيندهاي يادگيري و جامعه‌پذيري در طول زندگي كسب مي‌كند، اين آمادگي به فرد توانايي واكنش به موقعيت‌هاي اجتماعي را با شيوه‌هاي معيني مي‌دهد. در حالي كه اين آمادگي‌ها در تجربه اجتماعي متحقق مي‌شوند ولي آنها به قواعدي كه بر رفتار حاكم هستند، قابل تحويل نيستند. اين آمادگي‌ها تقريباً «احساس» عامل انساني در اين باره هستند كه او چگونه در موقعيت‌ عمل كند. آنها در معناي دقيق كلمه از نوعي انعطاف‌پذيري برخوردارند كه پايداري نظم اجتماعي و تحول‌پذيري آن را به طور هم زمان توضيح مي‌دهد.

میدان یا حوزه نظريه او درباره عينيت موقعيت اجتماعي است. میدان نظام ساخت یافتۀ موقعیت هایی است که توسط افراد یا نهادها اشغال می شود. جامعه به عنوان نوعي سلسله مراتب ساختمند با حوزه ‌هاي نسبتاً خودسامان در نظر گرفته مي‌شود مانند حوزه ‌هاي سياسي، اقتصادي و فرهنگی . هر حوزه برحسب روابط فرهنگي و سياسي مشخص مي‌شود كه بين جايگاه‌هاي اشغال شده توسط كنش‌گران در آن وجود دارد. با اين حال نبايد میدان  را به مثابه‌ي ساختار ثابتي در نظر گرفت كه مستقل از كنش‌گران وجود دارد. بلكه كنش‌هاي كنش‌گران در میدان اين روابط را حفظ و يا باز توليدمي‌كند و كم و بيش تغيير مي‌دهد.

از نظر بوردیو  رابطه میان نظریه و عمل، رابطه بازتابشی است. کنش اجتماعی یک رویداد منفصل نیست، بلکه عملی است که واسطه میان منافع فردی و جمعی ازیک سوی، و ساختار اجتماعی، سازمان ها و فرهنگ، از سوی دیگر، است.عمل همچنین یک فعالیت سامانمند است که رفاه اقتصادی، ساختار اجتماعی و فرهنگ جامعه را از یک سوی و همین طور شخصیت فردی را از سوی دیگر تولید و بازتولید می کند.

 ارتباط میان ساختار اجتماعی و عمل توسط ریختار (habitus) کنشگران باواسطه ایجاد می شود. یک ریختار نیز عبارت از یک رشته امکانات عملی معین و سازمان یافته «شخص» است. ریختار شاکله ای برای تولید راهکارها کار و برای تولید ادراک ها و ارزیابی های راهکارها و کار است.

ریختار تک تک اشخاص هم مولود شرایط (موقعیت) زندگی شان است هم مواضع شان در درون ساختار شرایط زندگی؛ انسان هایی که از شرایط زندگی و مواضع نسبی مشابهه برخوردارند، ریختار همسانی بوجود می آورند و بدین طریق یک گروه، قشر، طبقه، فراکسیون یا جامعه را تشکیل می دهند که با دیگران متفاوت است و بر کشمکش میان طبقه برای خود و طبقه در خود غلبه می کند.

او سرمایه را نه به عنوان يك منبع صرفاً مادي (نظير ثروت مادي) می داند ، بلكه سرمايه از نظر وی مي‌تواند نمادين (پرستيز و يا افتخار) و فرهنگي (قابليت‌ها و دانش فرهنگي) باشد. توزيع همه شكل‌هاي سرمايه نابرابر است و ريشه در ساختارهاي طبقاتي دارد. سرمایه اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و نمادین به مثابه منابع قدرت هستند. 

بورديو را به نوعی می توان يک جامعه شناس انتقادي دانست که همچنان جامعه را يک نظام سلطه مي داند. و جامعه شناسي را علمي تلقي مي کند که به دنبال فهم و تغيير اين نظام است. دغدغه اصلي ذهني بورديو اين است که چگونه انسان متعين و محصول که وابسته به خاستگاه اجتماعي خود است مي تواند از اين تعين آزاد شده و استقلال پيدا کند.