ساختارگرايي آیین فکری مهمی است که ریشه در زبان شناسی سوسوری دارد. زبان شناسي را غالبآ جزئي از علم نشانه شناسي تلقي مي كنند. تا قبل از سوسور، مطالعات زبان شناسي، آواها، ريشه كلمات، دستور زبان و تحولات تاريخي زبان را بررسي مي كرد و وجهه اي در زماني، تاريخي و ديناميك داشت ولي سوسور، مطالعات زبان شناسي را معطوف به بررسي ساختار زبان كرد. يعني كندوكاو ساختار زبان با وضعيتي كه در همين لحظه دارد .

 سوسور معتقد است اجزاي نظام نشانه اي زبان، نشانه ها هستند. به طور مثال، نامي به عنوان درخت در ذهن ما وجود دارد و ما در ذهن خود صوتي را هم مي توانيم از آن نام تصور كنيم كه مي تواند از حنجره خارج شود. سوسور اين نام را (تصور صوتي) مي نامد. اين تصور صوتي در ذهن ما دالي است كه اشاره مي كند به يك مفهوم ذهني ديگر كه همان مفهوم ذهني درخت است . اين مفهوم ذهني مدلول ناميده مي شود. بايد توجه كرد كه واژه ها مانند برچسب به مفاهيم نچسبيده اند و رابطه آنها يك رابطه اختياري و قرار دادي است. به بيان ديگر رابطه ميان دال و مدلول يك رابطه ضروري و الزامي نيست.

البته بايد توجه كرد كه رابطه دال و مدلول در يك بستر فرهنگي خاص، پس از استعمال، به رابطه اي تثبيت شده تبديل مي شود كه نمي توان به سادگي آن را از ميان برد. سوسور، جدايي واژه و مفهوم مورد نظر آن واژه را كاملآ نمايان مي كند و دو مفهوم دال و مدلول را طرح مي كند. دال: صورت، تصوير و يا آوايي است كه به مفهوم يا معنايي به نام مدلول اشاره مي كند. دال ( تصوير، صورت) و مدلول (معنا، مفهوم) هر دو مقولاتي ذهني هستند و به نظام زبان تعلق دارند .وی نشانه را برای دلالت برکل مفهوم دال و مدلول به کار می برد،از نظر وی  رابطه دال و مدلول در ذهن است.او  همچنین خاطر نشان می سازد برخی مفاهیم ذهنی هستند و مابه ازاء خارجی ندادند مانند مفهوم عدالت که نماد آن ترازو است .

سوسور پیوند میان دال و مدلول (نشانه ) را اختیاری می داند اما از مشخصه های نماد اینست که هیچ گاه کاملا" اختیاری نیست و در آن نطفه پیوندی میان دال و مدلول وجود دارد.به جای نماد عدالت که ترازو است نمی توان درشکه گذاشت .

سوسور معتقد است : در زبان، تنها چيزي كه وجود دارد، تفاوت است . بدين معني كه توليد معنا در قالب گفتار و نوشتار، چيزي نيست جز، تغيير و جابجايي مداوم حروف و كلمات مختلف (همنشینی و جانشینی)در بستر ثابت ساختارهاي زباني.

 تفكر ساخت گرايانه به زبان شناسي و نشانه شناسي محدود نمانداین رویکرد در دهه هاي 1960 و 1970 قوت گرفت و به همه جا سرايت كرد، فلسفه، جامعه شناسي، مردم شناسي، مطالعات فرهنگی و حتی نقد ادبي،آثار رولان بارت با بررسي مقولات فرهنگي به مثابه اجزاي يك نظام نشانه اي و اسطوره ای شايد در اين زمينه پيشتاز بوده است .

بارت اسطوره را نوعی گفتار می داند اسطوره ای که  هر نوع گفتارى نیست; زبان نیازمند وضعیتها و شرطهاى ویژه‏اى است تا به اسطوره تبدیل شود. اسطوره نظامى از ارتباط است، اسطوره پیام است. این امر به آدمى اجازه مى‏دهد تا درک کند که اسطوره احتمالا نمى‏تواند عین (ابژه)، مفهوم یا ایده باشد، اسطوره شیوه‏اى از دلالت است، نوعى شکل است. براى اسطوره محدودیتهاى شکلى وجود دارد نه محدودیتهاى «جوهرى‏» .(substantial) پس هر چیزى مى‏تواند اسطوره باشد.

بارت اسطوره‏شناسى را بخشى از نشانه‏شناسى می داند زیرا که دانشى شکلى است و هم بخشى از ایدئولوژى ،دانشى تاریخى است ،اسطوره‏شناسى ایده‏ها را  در شکل مطالعه مى‏کند.وی معتقد است ما در زبان شناسی با سه مضمون کار داریم دال، مدلول و نشانه significant))اما دال تهی است نشانه است که پرمعنا است . در اسطور نیز همین الگوی سه وجهی را مشاهدی میکنیم  مصالح گفتار اسطوره‏اى (خود زبان ، عکس ، نقاشى و پوستر و...) هر اندازه که در آغاز متفاوت باشند به محض آنکه به تور اسطوره مى‏افتند به کارکرد دلالت‏کننده محض فروکاسته مى‏شوند.

بارت می گوید:دال اسطوره خود را به شیوه‏اى مبهم عرضه مى‏کند: [ این دال ] در عین حال معنا و شکل است، از یک سو پر است از سوى دیگر تهى.دال به عنوان معنا از قبل قرائت را مسلم مى‏انگارد، من با چشمانم آن را درمى‏یابم، داراى واقعیتى محسوس است (و برخلاف دال زبانى که کاملا ذهنى است) داراى غناست. اسطوره شکل معنا را سرکوب نمى‏کند بلکه فقط آن را فقیر مى‏سازد، آن را دور مى‏کند .ثباتى در مفاهیم اسطوره‏اى وجود ندارد، آنها مى‏توانند پا به عرصه وجود بگذارند، تغییر یابند، از هم بپاشند و به طور کامل ناپدید گردند و دقیقا از آنجا که تاریخى هستند تاریخ مى‏تواند به آسانى آنها را سرکوب کند.

 بارت در اسطوره شناسی و نشانه شناسی ، تصاویری را تحلیل می کندکه معتقد است به شکلی موذیانه و به قصد اسطوره سازی سعی در القای مفاهیم ایدئولوژیک طبقات حاکم را دارند. او با فرارفتن از سطح ظاهر به عمق ساختار سعی در برداشتن نقاب از ساختار اسطوره های مصنوعی می کند در واقع روابط ساختاری را اموری طبیعی و مسلم تلقی نمی کند و معتقد بود که انگیزش ها در ساخت اسطوره ها دخالت دارند و شاید به خاطر همین ایده بود که در آثار متاخرش به پساساختارگرایی نزدیک مي شود.