روشهای تحقیق کیفی ,طرح و استراتژی تحقیق

تحقيقات کيفي با هدف تغيير در ساختار اجتماعي برآنند تا مسائل و موضوعات را از زاويه اي جديد مورد بررسي قرار دهند .تحقيق هاي کيفي با همه گستردگي و ريشه هاي ذهني متعدد  داراي رويه هايي شناخته شده است که اهم آن عبارتست از : رفتار شناسي مردم ؛در اين روش انواع رفتار انسانها ،(از طريق مشاهده يا ضبط وفيلم )شناسائي و درک مي شود .روش دوم روان شناسي بوم شناسي است که رابطه متقابل انسان و محيط در شکل دادن به رفتار مورد توجه قرار مي گيرد و بويژه محيط (بعنوان عامل ايجاد يا مانع رفتار )از اهميت بالايي برخوردار است . سومين روش را مردم نگاري کل گرا (قوم نگاري )مي نامند که هدف شناخت فرهنگ انساني است و مشاهده مشارکتي مهمترين منبع جمع آوري داده ها است .

انسان شناسي شناختي روش ديگري است که ديدگاههاي کساني که در تحقيق مشارکت دارند را از طريق مصاحبه عميق و آزاد ،جمع آوري مي کنند.مردم نگاري ارتباطي روش ديگر ي است که بر پايه زبان شناسي است و روابط متقابل گفتاري و غير گفتاري با استفاده از روش مشاهده مشارکتي مورد بررسي قرار مي گيرد.روش بعدي تعامل گرايي نمادين است و در اين روش بر معنا و يا مفهومي که در سازمانهاي اجتماعي وجوددارد تاکيد مي شود.البته روش هاي کيفي ديگر همچون ارزيابي دموکراتيک ،مردم نگاري انتقادي و تحقيق در باره زنان نيز  از گونه هاي جديد تر روش تحقيق است .

پژوهشگران در تحقيقات کيفي با سه چالش عمده روبرو هستند ؛1)ارائه يک چارچوب نظري براي تحقيقي که عميق ،خلاصه و دقيق باشد .2)برنامه ريزي طرحي که سيستماتيک و قابل اجرا و درعين حال انعطاف پذير باشد و 3) يکپارچه کردن اسناد ذي ربط به گونه اي که بتوان صاحبنظران و دست اندر کاران را متقاعد ساخت .

تهيه و تدوين طرح تحقيق را شايد بتوان مهمترين قدم در تحقيق دانست که عبارت است از فرايند ارائه دليل براي تأييد کار تحقيق ،در واقع استدلالي است که بر اساس اسناد موضوع تحقيق به اثبات مي رسد و اينکه پژوهشگر داراي توانايي در هدايت تحقيق است.طرح تحقيق را مي توان در دو چيز خلاصه نمود يک ارائه چارچوب نظري و دو روش يا ابزار تحقيق .

شکل طرح هاي تحقيق متفاوت است ليکن معمولا شامل بخشهاي ؛1)مقدمه ،که مروري بر موضوع تحقيق ،بيان مسئله و اهميت آن ،پرسش تحقيق و محدوديت هاي تحقيق است .

2)مروري بر ادبيات مربوطه ، شامل تعيين حوزه فکري غالب ،شناسائي فرضيات و انتقاد از تحقيق هاي پيشين به لحاظ جنبه هايي که مورد بررسي قرار نگرفته است . 3) روشهاي تحقيق ،که مربوط به نمونه گيري ،شيوۀ تجزيه و تحليل داده ها و شيوه گزارش تحقيق است .

اين بخشها در همه تحقيق ها ديده مي شود ،با يکديگر روابط متقابل دارند و يکي بر پايه ديگري است .

قدم بعدي در تحقيق کيفي تعيين استراتژي تحقيق است .استراتژي چيزي جز نقشه راه ها در تحقيق نيست طرحي جامع است که بر اساس آن پديده مورد نظر به صورت منظم و سيستماتيک مورد بررسي قرار مي گيرد و بازتابي است از يک سلسله تصميمات عمده که پژوهشگر مي گيرد و بر آن اساس براي پاسخگويي به پرسش هاي مطرح شده در بخش نظري تحقيق بهترين راه را انتخاب مي کند .نمونه هايي از استراتژي تحقيق عبارتند از :تحقيق موردي ،تاريخچه زندگي ،تحقيق با مصاحبه جامع و تحقيق ميداني .

در اين بخش از طرح تحقيق نه تنها دلايلي قوي و محکم در تأييد روش کيفي ارائه ميشود بلکه پژوهشگر اين حق را براي خود نگه مي دارد که با پيشرفت کارها بتواند جنبه هايي از طرح تحقيق را تغيير دهد و درصورت لزوم اصلاح کند .

تحقيق کيفي چيستي ،چرايي ،ويژگيها و انواع

امروزه بدليل متکثر شدن زيست جهان ها و تغييرات سريع اجتماعي ،محققان  با ديدگاه هاي جديدي مواجه ساخته ،به گونه اي که ديگر روش شناسي هاي قياسي و استخراج سئوال ها و فرضيات تحقيق از الگوهاي نظري و آزمون آنها (شيوه کمي )ديگر امکان پذير نمي باشد،لذا استفاده از استراتژي استقرايي نقطه شروعي براي تحقيق هاي کيفي است .  

تعلق پاردايمي محقق و سنت فلسفي وي جهت دهنده به تحقيق است .پارادايم پژوهش روش ها ، تکنيک هاي مناسب جهت جمع آوري و تجزيه و تحليل داده ها را فراهم مي آورد .تحقييق کيفي بر معنا در زمينه اجتماعي تمرکز مي کند و مشاهده و مصاحبه از متداول ترين تکنيک ها در اين روش است .

سه گرايش ( پارادايمي )عمده در انجام تحقيقات وجود دارد؛پوزيتويستي ،تفسيري و انتقادي . گرايشات پيروي و تبعيت از اصول را مشخص مي کنند.

در شکل پوزيتويستي از تحقيق ،ابژه ها همچون پديده ها يا جهت حفظ وضع موجود مطالعه مي شوند .شناخت از طريق علمي و تجربي بدست مي آيد ،تحقيق عيني و قابل سنجش است .واقعيت نيزدر اين ديدگاه پايدار ، قابل مشاهده و قابل اندازه گيري است.

در نوع تفسيري تحقيق يک فرايند و يک تجربه زنده است .درک ومعناي تجربه به منزله دانش و دست آورد تحقيق بدست مي آيد ، فرضيه يا تئوري مولد نيز از استقراء بدست مي آيد (به جاي قياس )،مصاحبه و واقعيت هاي چند گانه از نظر اجتماعي بوسيله افراد ساخته شده اند.

در سومين گرايش ،تحقيق انتقادي  آموزش وپرورش بصورت يک نهاد اجتماعي عمدي براي بازتوليد اجتماعي و فرهنگي در نظر گرفته مي شود .هدف ايدئولوژي انتقادي از قدرت است و مشارکت بخش  مهم تحقيق است .

تحقيق کمي تفاوت هايي با تحقيقات کيفي دارد که اهم آن عبارتند از ؛در نوع کيفي هدف فهم ،توصيف و کشف معني است در حاليکه در تحقيق هاي کمي هدف پيش بيني ،کنترل ،توصيف و تأييد است و فرضيه ها مورد آزمون قرار مي گيرند.در تحقيق کيفي نمونه ها کوچک است و تصادفي نيست درحاليکه در تحقيق هاي کمي نمونه ها تصادفي بزرگ است . در نوع کيفي داده ها از طريق محقق بوسيله مصاحبه و مشاهده و اسناد بدست مي آيد درحاليکه در تحقيق کمي داده ها از طريق مقياس بندي ،پيمايش وآزمون بدست مي آيد.شکل تحليل داده ها در روش کيفي استقرا و توسط محقق اما در نوع کيفي قياس و توسط متدهاي آماري است .

تحقيق کيفي داراي يکسري ويژگي هاي خاص است که عبارتند از : تناسب  نظريه  ها و روش ها ،تاثير متقابل محقق و تحقيق ،ديدگاه هاي شرکت کنندگان در تحقيق کيفي و تنوع آنها و تنوع رويکردها و روش ها در تحقيق کيفي .

تحقيق کيفي داراي يکسري انواع است که اهم آن عبارت است از؛مطالعات قوم نگاري ( يکسري از تکنيک هاي اتنوگرافي در خصوص گروه ها ي اجتماعي )،پديدار شناسي (در پرانتز گذاشتن تجربيات محقق و مردمان گذشته )و مطالعات موردي (فهم عمقي از شرايط).

پسا ساختارگرایی ؛میشل فوکو

ميشل فوكو؛ فيلسوف، و جامعه‏شناس فرانسوى از مؤثرترين متفكران قرن بيستم است. او را می توان یک پسا ساختارگرا نامید.پساساختارگراياني همچون فوکو، بر آن‌اند تا مفاهيمي را که به کمک‌شان تا کنون انسان را شناخته‌ايم به نابودي کشانند و تاریخ گرایی را به نقد    می کشند و نسبت به این اندیشه که یک الگوی سراسری در تاریخ وجود دارد،به دیده تردید می نگرند.

فوکو با هر گونه‌نظريه‌پردازي جهان شمول مخالف است. او از قالب‌هاي کلي‌گراي تحليل دوري مي‌جويد و ناقد هر گونه نظام‌گرايي است. در آثار فوکو دو ایده مهم وجود دار د:

دیرینه شناسی (archaeology): دیرینه شناسی معطوف به دگرگونی های صورت گرفته در حوزه دانش است. این نوع تحلیل به دنبال کشف قواعد صورت بندی است که با وحدت مجموعه گزاره های آن یک علم تشکیل می شود.

تبارشناسی (genealogy): تبارشناسی با توجه به روابط قدرت و دانش، نشان گر برداشت کاملا متفاوتی از تحلیل تاریخی است. این تحلیل در تضاد با اشکال سنتی تحلیل تاریخی که تاکید را بر اشکال ثابت و مداوت های نامنقطع می گذارد، پیچیدگی، شکنندگی و احتمال ملازم با رخدادهای تاریخی را مورد تاکید قرار می دهد. تبار شناسی توجه خود را به دانش موضعی نامستمر و نامشروع معطوف کرده ، و قدرت های تمرکز آفرینی را که با گفتمان علمی سازمان یافته در جامعه در ارتباط اند را به چالش می کشد.

 فوکو در طرح مفهوم تبارشناسي، آشکارا خود را وام‌دار نيچه ساخته است.فوکو ميان حال و گذشته گسست مي‌اندازد و با آشکار کردن ماهيت بيگانه گذشته،‌ به زمان حال مفهومي نسبي مي‌دهد و آن را زير سؤال مي‌برد.

فوکو با توسل به شيوه انتقادي نيچه، از طريق ارائه مفهوم تمايز، الگوي غايت‌شناسي هگل را رد مي‌کند. او در سراسر زندگي خود به تمامي مسائلي که خرد ناديده‌شان مي‌گيرد،‌ علاقمند بود:‌ مسائلي نظير ديوانگي، شانس و ناپيوستگي.

حقیقت از نظر فوکو بر خلاف تعبیر سنتی، کشف نمی شود بلکه ساخته یا تولید می شود. هر جامعه ای حقیقت خود را دارد، و در نتیجه اعتبار حقیقت محلی و موضعی است و نه جهان گستر. حقیقت در هر جامعه ای بیانگر رابطه قدرت و دانش در آن جامعه است. بدین ترتیب فوکو نیز مانند نیچه و دریدا ادعای متفکران مدرن... درباره عینیت حقیقت و جهان گستری عقل را به زیر پرسش می برد.

گفتمان؛ از مفاهيم كليدى در انديشه فوكو است. در نزد وى، گفتمان‏ها «اعمالى هستند كه به طور سيستماتيك، شكل‏دهنده موضوعاتى هستند، كه خود سخن مى‏گويند... گفتمان‏ها درباره موضوعات صحبت نكرده و هويت موضوعات را تعيين نمى‏كنند. آنها سازنده موضوعات بوده و در فرايند اين سازندگى، مداخله خود را پنهان مى‏دارند. از اين رو، معانى و مفاهيم نه از درون زبان، بلكه از درون اعمال تشكيلاتى و ارتباطات اجتماعى-سياسى افراد با يكديگر، حاصل مى‏شوند.

در نظر فوكو «گفتمان» نقطه طلاقى و محل گردهمايى قدرت و دانش است. هر رشته خاصى از دانش در هر دوره خاص تاريخى، مجموعه‏اى از قواعد و قانون‏هاى ايجابى و سلبى را دارد، كه معين مى‏كند درباره چه چيزهايى مى‏تواند بحث كرد و درباره چه چيزهايى، نمى‏توان وارد بحث شد. همين قواعد و قانون‏هاى نانوشته، كه در عين حال بر هر گفتار و نوشتارى حاكمند، «گفتمان» آن رشته خاص در آن دوره خاص تاريخى هستند.

قدرت و دانش ؛ او يک مفهوم منفي و ارزشي از قدرت را با يک مفهوم راهبردي و تکنيکي، جايگزين کرد: قدرت مدرن از طريق ساختن و پرداختن ظرفيت‌هاي جديد و روش‌هاي جديد فعاليت، عمل مي‌کند.او برای قدرت خاصیت سیال قائل است ،قدرت از نظر او خصوصیت یک شبکه را دارد، شاخه ها و اجزایی که همه جا گسترده می شوند. اعمال قدرت موجب مي‌شود ابژه‌هاي جديد دانش به وجود آيند. بر عکس، دانش اثرات قدرت را بر مي‌انگيزد. ممکن نيست قدرت بدون دانش اعمال شود و غير ممکن است دانش موجب پيدايش قدرت نشود.

از مهمترین انتقادات وارده بر فوکو این است که هیچ راه حلی برای مقابله با قدرت پیشنهاد نمی دهد.

ساختار گرایی بارت

ساختارگرايي آیین فکری مهمی است که ریشه در زبان شناسی سوسوری دارد. زبان شناسي را غالبآ جزئي از علم نشانه شناسي تلقي مي كنند. تا قبل از سوسور، مطالعات زبان شناسي، آواها، ريشه كلمات، دستور زبان و تحولات تاريخي زبان را بررسي مي كرد و وجهه اي در زماني، تاريخي و ديناميك داشت ولي سوسور، مطالعات زبان شناسي را معطوف به بررسي ساختار زبان كرد. يعني كندوكاو ساختار زبان با وضعيتي كه در همين لحظه دارد .

 سوسور معتقد است اجزاي نظام نشانه اي زبان، نشانه ها هستند. به طور مثال، نامي به عنوان درخت در ذهن ما وجود دارد و ما در ذهن خود صوتي را هم مي توانيم از آن نام تصور كنيم كه مي تواند از حنجره خارج شود. سوسور اين نام را (تصور صوتي) مي نامد. اين تصور صوتي در ذهن ما دالي است كه اشاره مي كند به يك مفهوم ذهني ديگر كه همان مفهوم ذهني درخت است . اين مفهوم ذهني مدلول ناميده مي شود. بايد توجه كرد كه واژه ها مانند برچسب به مفاهيم نچسبيده اند و رابطه آنها يك رابطه اختياري و قرار دادي است. به بيان ديگر رابطه ميان دال و مدلول يك رابطه ضروري و الزامي نيست.

البته بايد توجه كرد كه رابطه دال و مدلول در يك بستر فرهنگي خاص، پس از استعمال، به رابطه اي تثبيت شده تبديل مي شود كه نمي توان به سادگي آن را از ميان برد. سوسور، جدايي واژه و مفهوم مورد نظر آن واژه را كاملآ نمايان مي كند و دو مفهوم دال و مدلول را طرح مي كند. دال: صورت، تصوير و يا آوايي است كه به مفهوم يا معنايي به نام مدلول اشاره مي كند. دال ( تصوير، صورت) و مدلول (معنا، مفهوم) هر دو مقولاتي ذهني هستند و به نظام زبان تعلق دارند .وی نشانه را برای دلالت برکل مفهوم دال و مدلول به کار می برد،از نظر وی  رابطه دال و مدلول در ذهن است.او  همچنین خاطر نشان می سازد برخی مفاهیم ذهنی هستند و مابه ازاء خارجی ندادند مانند مفهوم عدالت که نماد آن ترازو است .

سوسور پیوند میان دال و مدلول (نشانه ) را اختیاری می داند اما از مشخصه های نماد اینست که هیچ گاه کاملا" اختیاری نیست و در آن نطفه پیوندی میان دال و مدلول وجود دارد.به جای نماد عدالت که ترازو است نمی توان درشکه گذاشت .

سوسور معتقد است : در زبان، تنها چيزي كه وجود دارد، تفاوت است . بدين معني كه توليد معنا در قالب گفتار و نوشتار، چيزي نيست جز، تغيير و جابجايي مداوم حروف و كلمات مختلف (همنشینی و جانشینی)در بستر ثابت ساختارهاي زباني.

 تفكر ساخت گرايانه به زبان شناسي و نشانه شناسي محدود نمانداین رویکرد در دهه هاي 1960 و 1970 قوت گرفت و به همه جا سرايت كرد، فلسفه، جامعه شناسي، مردم شناسي، مطالعات فرهنگی و حتی نقد ادبي،آثار رولان بارت با بررسي مقولات فرهنگي به مثابه اجزاي يك نظام نشانه اي و اسطوره ای شايد در اين زمينه پيشتاز بوده است .

بارت اسطوره را نوعی گفتار می داند اسطوره ای که  هر نوع گفتارى نیست; زبان نیازمند وضعیتها و شرطهاى ویژه‏اى است تا به اسطوره تبدیل شود. اسطوره نظامى از ارتباط است، اسطوره پیام است. این امر به آدمى اجازه مى‏دهد تا درک کند که اسطوره احتمالا نمى‏تواند عین (ابژه)، مفهوم یا ایده باشد، اسطوره شیوه‏اى از دلالت است، نوعى شکل است. براى اسطوره محدودیتهاى شکلى وجود دارد نه محدودیتهاى «جوهرى‏» .(substantial) پس هر چیزى مى‏تواند اسطوره باشد.

بارت اسطوره‏شناسى را بخشى از نشانه‏شناسى می داند زیرا که دانشى شکلى است و هم بخشى از ایدئولوژى ،دانشى تاریخى است ،اسطوره‏شناسى ایده‏ها را  در شکل مطالعه مى‏کند.وی معتقد است ما در زبان شناسی با سه مضمون کار داریم دال، مدلول و نشانه significant))اما دال تهی است نشانه است که پرمعنا است . در اسطور نیز همین الگوی سه وجهی را مشاهدی میکنیم  مصالح گفتار اسطوره‏اى (خود زبان ، عکس ، نقاشى و پوستر و...) هر اندازه که در آغاز متفاوت باشند به محض آنکه به تور اسطوره مى‏افتند به کارکرد دلالت‏کننده محض فروکاسته مى‏شوند.

بارت می گوید:دال اسطوره خود را به شیوه‏اى مبهم عرضه مى‏کند: [ این دال ] در عین حال معنا و شکل است، از یک سو پر است از سوى دیگر تهى.دال به عنوان معنا از قبل قرائت را مسلم مى‏انگارد، من با چشمانم آن را درمى‏یابم، داراى واقعیتى محسوس است (و برخلاف دال زبانى که کاملا ذهنى است) داراى غناست. اسطوره شکل معنا را سرکوب نمى‏کند بلکه فقط آن را فقیر مى‏سازد، آن را دور مى‏کند .ثباتى در مفاهیم اسطوره‏اى وجود ندارد، آنها مى‏توانند پا به عرصه وجود بگذارند، تغییر یابند، از هم بپاشند و به طور کامل ناپدید گردند و دقیقا از آنجا که تاریخى هستند تاریخ مى‏تواند به آسانى آنها را سرکوب کند.

 بارت در اسطوره شناسی و نشانه شناسی ، تصاویری را تحلیل می کندکه معتقد است به شکلی موذیانه و به قصد اسطوره سازی سعی در القای مفاهیم ایدئولوژیک طبقات حاکم را دارند. او با فرارفتن از سطح ظاهر به عمق ساختار سعی در برداشتن نقاب از ساختار اسطوره های مصنوعی می کند در واقع روابط ساختاری را اموری طبیعی و مسلم تلقی نمی کند و معتقد بود که انگیزش ها در ساخت اسطوره ها دخالت دارند و شاید به خاطر همین ایده بود که در آثار متاخرش به پساساختارگرایی نزدیک مي شود.

نظریه ساختار،کنش و عادت وارۀ بوردیو

 

بورديو جامعه‌شناس و انسان‌شناس فرهنگي فرانسوي است و مشخصه كارهاي او تعهد يكسان به پژوهش نظري و تجربي است.

هسته طرح تحقيقاتي بورديو دربردارنده كوششي است تا از آنچه او افراط ‌هاي رويكرد عيني‌گرايي و ذهنيت‌گرايي در جامعه‌شناسي مي‌نامد پرهيز شود. عینیت گرايان ( آلتوسر، لوي اشتروس) جامعه را به صورت نيرويي خارجي در نظر مي‌گيرند كه كنش‌ سوژه انساني را محدود و يا متعين مي‌كند. اين رويكرد هيچ روش قانع كننده‌اي براي توضيح اين امر ندارد كه چگونه عوامل انساني در توليد و نگهداري جامعه نقش دارند. برعكس ذهنیت گرايان (گافمن ،مید) تأكيد بسيار زيادي بر توانايي عامل انساني ـ به صورت ارادي و ايجاد كنش اجتماعي هدفمند دارند، فارغ از نيروهاي محدود کننده که جامعه بر سوژه وارد می کند.
بورديو از مفاهيم عادت واره (Habitus) و میدان   (field )یا حوزه (Champs)  استفاده مي‌كند تا خطوط اصلي رويكرد خود را به جامعه‌شناسي بيان كند. «عادت واره» به آمادگي‌هاي اشاره دارد كه عامل انساني در طي فرآيندهاي يادگيري و جامعه‌پذيري در طول زندگي كسب مي‌كند، اين آمادگي به فرد توانايي واكنش به موقعيت‌هاي اجتماعي را با شيوه‌هاي معيني مي‌دهد. در حالي كه اين آمادگي‌ها در تجربه اجتماعي متحقق مي‌شوند ولي آنها به قواعدي كه بر رفتار حاكم هستند، قابل تحويل نيستند. اين آمادگي‌ها تقريباً «احساس» عامل انساني در اين باره هستند كه او چگونه در موقعيت‌ عمل كند. آنها در معناي دقيق كلمه از نوعي انعطاف‌پذيري برخوردارند كه پايداري نظم اجتماعي و تحول‌پذيري آن را به طور هم زمان توضيح مي‌دهد.

میدان یا حوزه نظريه او درباره عينيت موقعيت اجتماعي است. میدان نظام ساخت یافتۀ موقعیت هایی است که توسط افراد یا نهادها اشغال می شود. جامعه به عنوان نوعي سلسله مراتب ساختمند با حوزه ‌هاي نسبتاً خودسامان در نظر گرفته مي‌شود مانند حوزه ‌هاي سياسي، اقتصادي و فرهنگی . هر حوزه برحسب روابط فرهنگي و سياسي مشخص مي‌شود كه بين جايگاه‌هاي اشغال شده توسط كنش‌گران در آن وجود دارد. با اين حال نبايد میدان  را به مثابه‌ي ساختار ثابتي در نظر گرفت كه مستقل از كنش‌گران وجود دارد. بلكه كنش‌هاي كنش‌گران در میدان اين روابط را حفظ و يا باز توليدمي‌كند و كم و بيش تغيير مي‌دهد.

از نظر بوردیو  رابطه میان نظریه و عمل، رابطه بازتابشی است. کنش اجتماعی یک رویداد منفصل نیست، بلکه عملی است که واسطه میان منافع فردی و جمعی ازیک سوی، و ساختار اجتماعی، سازمان ها و فرهنگ، از سوی دیگر، است.عمل همچنین یک فعالیت سامانمند است که رفاه اقتصادی، ساختار اجتماعی و فرهنگ جامعه را از یک سوی و همین طور شخصیت فردی را از سوی دیگر تولید و بازتولید می کند.

 ارتباط میان ساختار اجتماعی و عمل توسط ریختار (habitus) کنشگران باواسطه ایجاد می شود. یک ریختار نیز عبارت از یک رشته امکانات عملی معین و سازمان یافته «شخص» است. ریختار شاکله ای برای تولید راهکارها کار و برای تولید ادراک ها و ارزیابی های راهکارها و کار است.

ریختار تک تک اشخاص هم مولود شرایط (موقعیت) زندگی شان است هم مواضع شان در درون ساختار شرایط زندگی؛ انسان هایی که از شرایط زندگی و مواضع نسبی مشابهه برخوردارند، ریختار همسانی بوجود می آورند و بدین طریق یک گروه، قشر، طبقه، فراکسیون یا جامعه را تشکیل می دهند که با دیگران متفاوت است و بر کشمکش میان طبقه برای خود و طبقه در خود غلبه می کند.

او سرمایه را نه به عنوان يك منبع صرفاً مادي (نظير ثروت مادي) می داند ، بلكه سرمايه از نظر وی مي‌تواند نمادين (پرستيز و يا افتخار) و فرهنگي (قابليت‌ها و دانش فرهنگي) باشد. توزيع همه شكل‌هاي سرمايه نابرابر است و ريشه در ساختارهاي طبقاتي دارد. سرمایه اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و نمادین به مثابه منابع قدرت هستند. 

بورديو را به نوعی می توان يک جامعه شناس انتقادي دانست که همچنان جامعه را يک نظام سلطه مي داند. و جامعه شناسي را علمي تلقي مي کند که به دنبال فهم و تغيير اين نظام است. دغدغه اصلي ذهني بورديو اين است که چگونه انسان متعين و محصول که وابسته به خاستگاه اجتماعي خود است مي تواند از اين تعين آزاد شده و استقلال پيدا کند.

نظریه ساختاربندی آنتونی گیدنز

کنش و ساختار چه در آثا جامعه شناسی و فلسفی به عنوان واژه های متضاد در نظرگرفته می شوند،گیدنز طیف گسترده ای از این نظریات را بررسی کرده (تعامل گرایی نمادین ،کارکرد گرایی و ساختارگرایی ...)و به رد  هرگونه گزینش ساختار یا عاملیت می پردازد .وی سعی دارد بردوگانگی ساختاروعاملیت فایق آید و به نظریه ترکیبی روی می آورد. او می گوید: «پهنه اساسی بررسی علوم اجتماعی برابر با نظریه ساختاربندی، نه تجربه کنشگر فردی است و نه وجود هرگونه کلیت اجتماعی، بلکه این پهنه همان عملکرداهای اجتماعی است که در راستای زمان و مکان سامان می گیرند.

مفهوم  ساخت یابی در بردارنده مفهوم دو سویگی ساخت است که به طبیعت اساساً بازگشتی زندگی اجتماعی مرتبط است و بیانگر وابستگی دو جانبه ساخت و عاملیت است.منظور ازدوسویگی ساخت این است که خواص ساختاری نظام های اجتماعی هم وسیله و هم نتیجه اعمالی است که نظامهای مذکور را تشکیل می دهند . نظریه ساخت یابی ،نافی هرگونه تمایزی میان همزمانی و در  زمانی یا ایستایی و پویایی است . این نظریه همچنین نافی یکسان دانستن ساخت با محدودیت و دموانع است ،ساخت از نظر او هم توانبخش وهم بازدارنده است.وی مقصودش از ساختار را خواص ساخت یابنده می داند که خواص ساخت یابنده حلقه پیوند زمان و فضا در نظامهای اجتماعی است.او خواص یاد شده را به مثابه قواعد و منابعی می داند که به طور بازگشتی در بازتولید نظام های اجتماعی دخیل هستند.به این ترتیب نظام اجتماعی کلیتی ساختاری است که روابط بازتولید شده میان کنشگران یا جمع را به منزله کردارهای اجتماعی سازمان یافته می داند ،ساختارها در زمان و فضا وجود ندارند مگردرلحظات ساخت نظام های اجتماعی .او همچنین ساختمند شدن را شرایط حاکم بر دوام یا دگرگونی ساختارها وبازتولید نظام می داند.

به نظر گیدنز عملکرد کنشگران در سطح اجتماعی ریشه در انگیزه های ناآگاهانه دارد و برهمین اساس دو نوع آگاهی عملی و گفتمانی از هم متمایز می سازد.مفهوم آگاهی عملی در نظریه ساختاربندی بسیار بنیادی است و مقصود شکلی از آگاهی است که  درعملکرد واقعی کنشگران نمود می یابد.این همان خصوصیت عامل یا فاعل انسانی است که ساخت گرایی نسبت به آن غافل بوده است،اما ساير تفكرهاي عيني گرايانه هم  خصوصیت رادرنیافته اند.درمیان سنت های جامعه شناسی، فقط در پدیدار شناسی واتنومتدولوژی یاروش شناسی قومی است که بررسی های مشروح و باریک بینانه ای درباره ماهیت آگاهی عملی می یابیم.درواقع ،همین مکاتب فکری،به همراه فلسفه زبان متعارف بوده اندکه کاستی های نظریه های سنتی علوم اجتماعی راازاین جهت عیان ساخته اند.گیدنز می گوید«من تمایزمیان آگاهی عملی وگفتمانی راتمایزی خدشه ناپذیرنمی دانم.برعکس مرزبندی میان این دوممکن است به واسطه بسیاری ازجنبه های اجتماعی شدن وتجربه های یادگیری عامل تغییرکند.هیچ مانعی میان آگاهی عملی وگفتمانی وجود ندارد،فقط تفاوت هایی هست میان آنچه می توان گفت وآنچه بنابه طبع،به سادگی فقط انجام می پذیرد.بااین حال درمیان آگاهی گفتمانی وناخودآگاه موانعی وجود داردکه اصولا حول محور سرکوب تمرکز یافته اند».

گیدنز درکنش متقابل برای روابط قدرت اهمیت خاصی قائل است . او معتقد است مفهوم قدرت ربطی ذاتی با نیت یا اراده کنشگر ندارد بلکه ظرفیت دگرگون ساز و واداشتن دیگران به اطاعت و پیروی از خواسته های کنشگران پیوند می خورد.(تأثیر برجریان تعامل )

از انتقادات وارده بر گیدنز این است که گیدنز چون به عملکردهای اجتماعی تأکید دارد کارش عمق هستی شناختی ندارد و ساختارهای اجتماعی مسلط بر جهان اجتماعی را در نظر نمی گیرد.همچنین از او انتقاد شده که کوشش وی در جهت یافتن یک ترکیب نظری با پیچیدگی جهان اجتماعی چندان سازگاری ندارد.

 

 

منابع

 

- گیدنز ،آنتونی ،مسائل محوری در نظریه اجتماعی ،ترجمه محمد رضایی ،نشر سعاد 1384

- کرایب یان ،نظریه اجتماعی مدرن از پارسونز تا هابرماس ،ترجمه عباس مخبر،نشرآگه،1378

- یتزر،جورج ،نظریه های جامعه شناسی در دوران معاصر، ترجمه محسن ثلاثی ،انتشارات علمی 1374

 

نظریه انتقادی هابرماس

امروزه نام هابرماس در واقع نمادی است برای یکی از گسترده ترین تلاشهای نظری نیمه دوم قرن بیستم ،شامل صورت بندی مجدد نظریه تکامل تاریخی هگل ،به شیو ه غیر متافیزیکی ،تصحیح و تکمیل نظریه عقلانیت وبر و بازسازی ماتریالیسم تاریخی با تکیه بر تمایز کار/ تعاملی و نقد تقلیل گرایی مارکس و گسترش نظریه کنش زبانی و تدوین نظریه پراگماتیک عام درجهت توضیح و تبیین بنیانهای عام کنش کلام بشری و توصیفی دقیق از جامعه مدرن با تکیه بر دستاوردها ی نظریه سیستم ها و نظریه انتقادی . او مفاهیم ساختار و عاملیت را در یک نظریه کل گرا با هم جمع می کند و یکی از مدافعان پروژه مدرنیت و معتقد به وجو د نوعی خرد و اخلاقیات است.

هابرماس به رابطه میان دانش و منافع بشری و درسطحی گسترده تر به رابطه میان عوامل ذهنی و عینی علاقمند است . وی دراثرش معرفت و علایق بشری سه نظریه(نظام) را از هم متمایزمی کند که همه آنها برای تکامل بشری ضروری می داند.ا ین نظریه ها بر سه علاقه شناختی استوارند. مقاصد علاقه مارابه آن دانش تدارک می بیند. از نظروی منافعی که پشت هر نظام معرفتی نهفته اند برای مردم غیر متخصص ناشناخته اند و این وظیفه نظریه پردازان انتقادی است که این منافع را آشکار سازند.

نخستین نظام معرفتی ؛علوم تجربی – تحلیلی یا نظام های علمی اثبات گرایانه وکلاسیک است منفعت حاکم بر این نظام معرفتی نظارت فنی است. به عقیده هابرماس علم تحلیلی خود را به آسانی در خدمت پیشبرد نظارت سرکوبگر می گذارد.

دومین نظام معرفتی ؛ علوم هرمنوتیک است که باعث شکل گیری علاقه عملی می شود. علاقه عملی به کنش متقابل انسان می پردازد ،شیوه ای که کنش را برای یکدیگر تفسیر ، درک می کنیم و کنش هایمان را به سمت سازمان های اجتماعی هدایت می کنیم .این نظام نه سرکوبگر است نه آزادیبخش .

سومین نظام معرفتی ؛ دانش انتقادی است ،منفعتی که به این دانش تعلق دارد رها سازی بشر است ، این دانش خود آگاهی توده ها را بالامی برد .از نظر او کار،زبان و قدرت بنیان انواع سه گانه علایق  را تشکیل می د هند.

چرخش زبانی و کنش ارتباطی؛ هابرماس دراثر بعدیش نظریه کنش ارتباطی به فلسفه زبان روی می آورد تا مبنای نظریه انتقادی را روشن سازد.او ابتدا مطرح می کند که خود را از قید فلسفه خود آگاهی،فلسفه ای که زبان و کنش را از زاویه رابطه میان یک سوژه (شناسنده)و ابژه (موضوع شناخت) می نگرد، رها سازیم .چراکه در غیراینصورت گرفتار خرد ابزاری می شویم .

هابر ماس نظریه کنش ارتباطی را از نوع علوم بازسازنده می داند که در پی کشف قواعد ارتباط انسانی است .او این نوع علم بازسازنده را پراگماتیک عام نام می گذار د.او  وظیفه پراگماتیک عام را تشخیص و بازسازی شرایط عام فهم ممکن یا پیش فرض های عام ارتباط می داند.(صداقت،درستی،فهمیدنی بودن )

او کنش رابه دو صورت ، یکی کنش استراتژیک و دیگری کنش ارتباطی تقسیم می کند .اولی کنش هدفدار عقلانی است حال آنکه کنش ارتباطی غیر ابزاری است و هدفش رسیدن به نوعی ادراک است .توافقی که به گونه ارتباطی حاصل شده است و مبنایی عقلانی دارد،هیچ یک از طرفین نمی توانند آن را تحمیل کنند خواه به گونه ای ابزاری (دخالت مستقیم در موقعیت )،خواه به گونه ای استراتژیک از طریق تأثیر گذاری بر تصمیمات مخالفان .

هابرماس اندیشه زیست جهان را بعنوان مکملی برای  مفهوم کنش ارتباطی مطرح می کند و اینکه زیست جهان چگونه با میانجیگری کنش ارتباطی تولید و بازتولید می شود.

 هابرماس به نقد مارکسیسم خصوصا"در شکل اولیه آن می پردازد ،ازنظروی سطح اقتصادی شکل بندی اجتماعی درمراحل اولیه سرمایه داری مسلط است . اما از نظر او کنش ارتباطی که بنیاد سراسر زندگی اجتماعی بشر راتشکیل می دهد تعیین کننده است ،کنشی که مبنای آن ارتباط تحریف نشده و بدون اجبار است.

هابر ماس سعی درکنار هم قرار دادن دو وجه کنش و ساختار دارد بدون آنکه یکی را به دیگری تبدیل کند ،دراین مورد از دیگران موفق تراست ،گرچه بنظر می رسد نوعی اولویت به مقوله عقلانیت زیست جهان در نظریه اش به چشم می خورد.

از انتقادات دیگری که به او وارد است اینست که او قایل به اولویت کنش ارتباطی بر کنش استراتژیک نیست و نمی تواند چنین اولویتی را برقرار سازد.

  

منابع

 -   اباذری ،یوسف ،خرد جامعه شناسی ،انتشارات طرح نو،1377

-  کرایب یان ،نظریه اجتماعی مدرن از پارسونز تا هابرماس ،ترجمه عباس مخبر،نشرآگه،1378

- هابرماس ،نظریه کنش ارتباطی ،ترجمه کمال پولادی ،انتشارات روزنامه ایران ،  1384

-  ریتزر،جورج ،نظریه های جامعه شناسی در دوران معاصر، ترجمه محسن ثلاثی ،انتشارات علمی 1374

نظریه انتقادی

این نظریه شامل نظرات گروهی از نئومارکسیست های آلمانی است که درسال 1923 درفرانکفورت آلمان پایه گذاری شد.و شامل انتقادهایی از جنبه های گوناگون زندگی اجیتماعی و فکری است. هدف غایی این انتقادها افشای ماهیت جامعه است . مهمترین نظریه پردازان این مکتب عبارتند از آدورنو، هورکهایمرو مارکوزه .

این نظریه دارای ریشه های هگلی است و بر این پیش فرض استواراست که معرفت مناسب معرفت برکل است نه اجزای مختلف .همچنین صاحبنظران این مکتب گرایشی همانند مارکسیست های تجدید نظر طلب اوایل قرن بیستم ،مانند لوکاچ را دارند که تنها خواستار تآکید بر ذهنیت نبودند بلکه درصدد بودند که علاقه به ذهنیت را با ساختارهای عینی پیوند زنند.مکتب انتقادی اثباتگرایی را متهم به چیز واره کردن جهان اجتماعی و منفعل دانستن کنشگران انسانی می دانند..

اندیشمندان انتقادی نه تنها از مارکس(ازخود بیگانگی) بلکه از نظریه وبر نیز الهام می گیرند  و تأکید آنها بر عقلانیت (صوری)به عنوان جریان مسلط جامعه نوین این تأثیر پذیری را منعکس می کند.همچنین نظریه پردازان این مکتب بویژه مارکوزه سعی در تلفیق بینشهای فروید در سطح آگاهی (وناخودآگاه)با تفسیر این مکتب از فرهنگ داشته اند.

مارکوزه بیش از سایر اندیشمندان این مکتب زمینه ساختاری نظریه انتقادی را بسط داد.بنظر او تناقضمیان نیروها و روابط تولیدی دیگر تناقض به شمار نمی آید .نیروهای مولد چنان ثروت عظیمی تولید کرده اند که نه تنها با مالکیت خصوصی در تضاد قرار نمی گیرند ،بلکه می توانند به تقویت آن نیز کمک کنند .به عقیده وی اگر طبقه کارگرنتواند مبتکر تحول اجتماعی باشد _ چون خریده شده یا به درون نظام کشیده شده است ،گروههای دیگری که هنوز با این نظام یکپارچه نشده اند می توانندجرقه لازم را برای بیدار کردن دیگران روشن کنند؛ مانند روشنفکران ،دانشجویان ،گروههای اقلیت و ملت های جهان سوم.این مکتب پیروزی شی ء شدگی را مسلم گرفت .از جمله مفاهیم اساسی این مکتب سلطه گری است .به معنای برداشت شعور متعارف :اگر کسانی برمن سلطه داشته باشند به نوعی قادرند مرابه انجام کاری وادارند.نظریه پردازان این مکتب به شیوه های اعمال سلطه نظام نوین سرمایه داری می پردازند،از طریق کور کردن و فریب مردم ،اعمال فشار، آلت دست قراردادن و..تا بازتولید و استمرار خود را تضمین کنند.عرصه این سلطه گری عبارتند از: 

خرد ابزاری :اصطلاح ابزاری دارای دو بعد است ؛شیوه ای برای نگاه کردن به جهان و شیوه ای برای نگاه کردن به معرفت نظری .خرد ابزاری منحصرا"به مقاصدعلمی می پردازد،امر واقع و ارزش را از هم جدا می کند.مکتب فرانکفورت همه انواع خرد ابزاری را تحت عنوان اثبات گرایی مشخص می کند.بعقیده اینان تفکر ابزار ی درجایی جلوتر از سرمایه داری یعنی عصر روشنگری موجودیت یافت و سرمایه داری را محصول خرد ابزاری می دانند.

از دید گاه مکتب فرانکفورت دانش در شکل خرد ابزرای معادل با قدرت و سلطه است(همانند دیدگاه پساساختارگرایان). آنان جوامع شرقی و غربی را کلیت هایی در مفهوم بدِکل گرایانه(توالیتر)می دانند که همه مخالفت های واقعی رادرخود حل وازمیان برمی دارند،فکرکلیت هیج ارتباطی با آزادی ندارد آنان نظریه انتقادی را بعنوان بدیل خرد ابزاری ومقابله با کل گرایی می دانند و تنها جایی که می توان حقیقت را پیدا کرد عرصه کلی یا تمامیت نمی دانند بلکه بخش های مهجور تجربه فردی می دانند که از کلیت می گریزد.  

فرهنگ (تک ساحتی ):بخش اعظم تحلیل مکتب فرانکفورت حول محور فرهنگ(صنعت فرهنگ ) است،مارکوزه و آدرنو بیش از سایرین به این مقوله پرداخته اند. فرهنگ به معنای شیوه هایی است که افراد دیدگاه های خود را درباره جهان تدوین می کنند ، روش عمده آن درجامعه نوین یکپارچگی است .به عقیده مارکوزه صنعت فرهنگ نیازهای کاذب را تولید و ارضا می کند. درواقع مردم را به بردگی می کشاند و فردیت را سرکوب می نماید. همان که مارکوزه جامعه تک ساحتی خوانده است که درآن مردم قدرت تفکر انتقادی رااز دست داده اند.

نیاز به سلطه گری :مستلزم نوعی شخصیت خاص است که نه تنها سلطه پذیرباشد بلکه عملا آن را جستجو کند.این مکتب از نحوه ورود سلطه گری به قلب از نظریات روانکاوی  فروید بهره برده است .

جامعه مدرن برای حفظ موجودیت خویش به سرکوب امیال افراد و هدایت توأمان به فعالیتی  دیگر (اجتماعی و..)می پردازد.آنچه که مارکوزه آنرا تصعید زدایی سرکوبگرانه می نامد.تصعید زدایی سرکوبگرانه ما را تشویق می کند میل خود را به سمتی هدایت کنیم که برای نظام سودمند است .بنابراین در جامعه مدرن میان ساختار شخصیت و نگرش های سیاسی و احتماعی همبستگی وجود دارد.

دستاوردها و مشکلات: نظرات این مکتب در دهه های 70-1960 با اقبال مواجه شد و به نوعی شیوه تفکر فعالان سیاسی درجنبش دانشجویی ،و وسیله ای برای پژوهشگران رادیکال که توانسته بودند برای کار خود در آن مبنایی پیدا کنند.آنان بخصوص آدرنو را می توان پیشاهنگان پسا مدرنیسم دانست . از طرفی به شدت با انتقادهایی از اثبات گران به جهت نبودن معیاری برای آزمودن این نظریه  و مارکسیست ها به دلیل تجریدی و ذ هنی بودن ،روبرو بوده است .همچنین این مکتب متهم به موضع ضد تاریخی و تطبیقی است که برای یک نظریه مارکسیستی که باید تاریخی و مقایسه ای باشد خیلی بد است .

این مکتب در جدال میان ساختارهای اجتماعی ازخود بیگانه و شیء شده و کنش انسانی سرگردان است .

 

منابع

-          کرایب یان ، نظریه اجتماعی مدرن :از پارسونز تا هابرماس ،ترجمه عباس مخبر،آگاه 1378

-          مارکس کارل ،دستنوشته های اقتصادی فلسفی 1884 ،آگاه 1377

-          آدورنو وهورکهایمر،دیالکتیک روشنگری ،قطعات فلسفی ،ترجمه مراد فرهادپورو امید مهرگان ،گام نو،1384

-          ریتزرجورج،نظریه جامعه شناسی در دوران معاصر،ترجمه محسن ثلاثی،علمی ،1374

-          پل کانرتون،جامعه شناسی انتقادی ،ترجمه حسن چاوشیان ،نشراختران چاپ دوم 1387

مارکسیسم های هگلی

دسته ای از نظرات مارکسیستی هستند که به ریشه های هگلی نظریه مارکس روی آورده اند .ایندسته از مارکسیستها برآنند که تا با یک جهتگیری ذهنی توانایی مارکسیسم های اولیه را در سطح مادی و عینی ،تکمیل سازند.مهمترین این اندیشمندان را می توان گئورگ لوکاچ (کتاب تاریخ و آگاهی طبقاتی )و آنتونیو گرامشی دانست .(3)

لوکاچ

مهمترین نظریه لوکاچ دردو مفهوم شی وارگی (چیزوارگی ) آگاهی طبقاتی است .او کارش را با مفهوم مارکس از کالا،که آن را مسأله اصلی و ساختاری جامعه سرمایه داری مشخص ساخته بود کارش را آغاز می کند .به عقیده وی شی ء واره گی شکل پدیداری و یا شکل عینی جامعه سرمایه داری است و آن را طبیعت ثانوی این جامعه می خواند.شی واره گی به این مفهوم است که رابطه میان انسانها به رابطه میان اشیاء بدل می شود.وی بنیان شی وارگی را کار بیگانه شده می داند.نظریه لوکاچ ترکیبی است از مقوله "عقلانیت صوری" وبر و "بت واره گی کالایی "مارکس.

 به عقیده لوکاچ تمامی جنبه های زندگی(دولت ،قوانین ،بخش اقتصادی )در جامعه سرمایه داری کمی پذیر می شوند،و از قواعد قانون صوری تبعیت می کنند. نه تنها کار،بلکه تمامی فعالیت های بشری را از خود بیگانه می داند و جزئی از همان سرنوشت ثانوی بشرمی داند که خارج از اراه اوست .

از نظر لوکاچ فقط دیالکتیک مارکسیستی است که قادر است لایه های متفاوت جامعه شی گون را بشکافد و به جوهر جامعه دست یابد .

لوکاچ آگاهی طبقاتی را خصلت گروهی از انسانها می داند که جایگاه همانندی را در نظام تولیدی اشغال می کنند .لوکاچ می گوید: آگاهی طبقاتی در واکنشهای مناسب و عقلانی نهفته است که می توان به موضع خاصی در جریان تولید منتسب ساخت .این آگاهی نه جمع جمیع و نه میانگین اندیشه فردی واحد است که در داخل طبقه ای قرار دارد.بلکه واکنشهای مهم بامعنای تاریخی طبقه است .

به عقیده وی آگاهی طبقاتی متضمن ناخود آگاهیی است که وضعیت اجتماعی – تاریخی و اقتصادی خود آن طبقه آن را مشروط کرده است .(آگاهی کاذب )آگاهی که در سطح و نمود اشیا باقی می ماند و قادر نیست امور واقع را در کلیت خود مشاهده کند. او طبقه کارگر را منطقا داری توان انقلابی می داند.(1)

  گرامشی

گرامشی به بررسی رابطه میان دولت و جامعه مدنی در جوامع سرمایه داری غربی و شرف (روسیه ) می پردازد.او معتقد است در غرب رابطه ای قوی میان دولت و جامعه مدنی برقرار است و هنگام تزلزل دولت ساختار مستحکم جامعه مدنی بلافاصله ظاهر می شود. درصورتیکه در شرق دولت همه چیز است، در غرب جامعه مدنی هسته اصلی و مرکزی که دولت در ارتباط با آن به منزله سطح خارجی است.

هژمونی :او مفهوم هژمونی را ازجنبش سوسیالیستی روسیه به جنبش سوسیالیستی ایتالیا انتقال داد و کاربرد آن از تقابل سنتی میان دیکتاتوری پرولتاریا بر بورژوازی وهژمونی پرولتاریا (بر دهقانان )به مکانیسم های حکومت و فرماندهی حکومت بورژوایی بر طبقه کارگر درجوامع سرمایه داری باثباب وسعت بخشید.

هژمونی از دید گرامشی تحت انقیاد در آوردن ایدئولوژیکی پرولتاریا توسط بورژوازی که بورژوازی را قادر می سازد با جلب موافقت پرولتاریا حکومت کند.

از نظر گرامشی برتری یک گروه اجتماعی دوشکل به خود می گیرد :یک سلطه،دو رهنمود دهندگی فکری و اخلاقی .یک گروه اجتماعی برسایر گروههای رقیب و حریف وقتی تسلط دارد که بتواندآن ها را متفرق کند یا با زور و سلطه آنها را تحت انقیاد درآورد.ولی همین گروه اجتماعی در مورد گروههای نزدیک و متحد، رهنمون دهنده است . گرامشی جایگاه سلطه ،هژمونی و رهنود دهندگی را به جامعه مدنی (سرمایه داری غر ب )مربوط میداند.

 معادلات گرامشی در رابطه میا دولت و جامعه مدنی

1- دولت مستقل از جامعه مدنی است . دراین طرح درشرق دولت همه چیز است درحالی که در غرب دولت لایه خارجی دژهای درونی جامعه مدنی است .دولت عرصه قهر یا سلطه مسلح بورژوازی بر طبقات استثمار شونده است در حالی که جامعه مدنی پهنه رهنمود دهندگی فرهنگی به آنها ی هژمونی اجتماعی است .تقابل میان زور و اجماع (نظام های پارلمانی )

2- دولت نسبت متعادلی با جامعه مدنی دارد. در این طرح هژمونی میان دولت  –"جامعه سیاسی "و جامعه مدنی توزیع شده است .واژه هژمونی از نو تعریف شده است تا قهرو اجماع را با یکدیگر تلفیق کند.او بیشتر به نهادهای تابع تأکید می کند تا نهادهای متبوع .در اینجا گرامشی به کارکردهای ایدئولوژیک دولت(تعلیم و تربیت و حقوق ) بیشتر توجه دارد تا پارلمان .همچنین به نظارت های ایدئولوژیکی هم در حوزه جامعه مدنی قائل است هم در حوزه دولت .دراینجا هژمونی تلفیقی از زور+اجماع =هژمونی است .

3- دولت هم جامعه سیاسی و هم جامعه مدنی است .این صورت بندی مبین آگاهی گرامشی در مورد فراتر رفتن نقش دولت در مقایسه بانقش جامعه مدنی غرب است به عبارتی تصحیح تعبیر دوم .

پرمایه ترین تز گرامشی اینست که طبقه کارگر پیش از آنکه از نظر سیاسی حاکم شود هژمونیک می شود. وی یک نگاه نخبه گرایانه داشت و معتقد بو دتوده ها نمی توانند به همت خود به آگاهی دست یابند بلکه نیازمند روشنفکران هستند تا بتوانند به انقلاب دست یابند.(2)

 

 

منابع

1- اباذری ،یوسف ،خرد جامعه شناسی ،1377،انتشارات طرح نو.

2-پری اندرسون ،معادلات و تناقضات گرامشی ،ترجمه شاپور اعتماد،1383،انتشارات طرح نو

3- ریتزر جرج ،نظریه جامعه شناسی در دوران معاصر،ترجمه محسن ثلاثی ،1374،انتشارات علمی

مارکسیسم ساختارگرا

مارکسیسم ساختارگرا همانند ساختارگرایی از فرانسه سرچشمه گرفت .دربستر سوسیالیسم مدرن آلتوسر و پولانزاس نمایندگان شکل ارتدکس تر و سنتی تر مارکسیسم هستند.آنها این مکتب را نوعی علم قلمداد می کنند که معرفت علمی از جهان دراختیارما قرار می دهد . این نوع از مارکسیم به منظور مقابله با دو راهیافت مارکسیستی اراده گرایی( اومانیسم )و اقتصاد گرایی (ارتدکس خام ) تکوین یافت.

ازدید مارکسیست های ساختارگرا "مرگ سوژه "به یک اولویت بی چون و چرا تبدیل شده است.این نظریه مدعی است تجربه ای که ما از خالق کنش خود بودن داریم ،غلط یا ایدئولوژیک است .آن چه واقعا اتفاق می افتد این است که ساختارهای زیربنایی اجتماعی کنش های ما را تعیین می کنند.ازطریق آنها عمل می کنندو کنش های ما این ساختارها را بازتولید و حفظ می کنند. انسان ها به عروسک های خیمه شب بازی ساختارهای اجتماعی تبدیل می شوند. 

نظریه اجتماعی آلتوسر:کردارها و ساختارها

کردار اصطاحی است که آلتوسر برای کنش انسانی به کارمی برد.او ازهمان ابتدا قصد وانتخاب برای عامل را کنار می گذارد. او معتقد است الگوی همه کردارها کردار اقتصادی ،یعنی تولید چیزی از  چیزدیگری است . عنصرتعیین کننده در کردار ، ترکیب نیروی کار و ابزار تولید است که اولی مانند سوخت در اختیار دومی قرار می گیرد. عامل صرفا" نیرویی است که اشیا مادی را به حرکت در میاورد. به نظر وی سه کردار از اهمیت ویژهای برخوردار است و مبنای تحلیل جامعه است :اقتصادی ،سیاسی ،ایدئولوژیک .

آلتوسر با نفی دوگانگی میان زیربنا و روبنا تفسیری نسبی گرایانه از مناسبات موجود در نظام های اجتماعی ارائه می دهد .به نظر او جامعه از سطوح گوناگون اقتصادی ،سیاسی و ایدئولوژیک  ساخته شده است (تعین چند بعدی ).او این سطوح را ساختارهای اجتماع معرفی می کند که از عناصر مختلف و روابط گوناگون تشکیل شده اند. ازنظر وی سطوح سیاسی و ایدئوژیک صرفا" محصول سطح اقتصادی نیستند و هر یک از آنها موجودیت واقعی خاص خود را دارند و به شیوه های گوناگون به یکدیگر وابسته اند.نه کاملا " مستقل از سطح اقتصادی و نه کاملا" وابسته . او همچنین طرح دوسویه بودن فرایند علی را عنوان می کند؛سطوح سیاسی و ایدئولوژیک بر سطح اقتصادی تأثیر می گذارند.

از نظرآلتوسر ممکن است دریک جامعه عنصر مسلط چیزی غیراز اقتصاد(سیاست و...)باشد اما درنهایت تعیین کننده اقتصاد است . آلتوسر دو مقوله را از هم جدا می کند؛عوامل مسلط :سیاست ،ایدئولوژی ،فرهنگ ،عامل تعیین کننده : اقتصاد.

طبقات اجتماعی :تحلیل ساختار طبقاتی یکی از عرصه هایی است که نظریه آلتوسر به پیشرفت آن یاری رسانده است اما بیشترین پیشرفت در این عرصه مرهون کار نیکوس پولانزاس است.وی معتقد بود درساخت سیاسی و فرهنگی عناصری مانند جناج ،رده یا کلان وجود دارند که آنها نیز مستقل هستند.ونمایانگر جایگاه افراد درساخت سیاسی و ایدئولوژیک می باشند.او درباره خرده بورژوازی جدید که با خرده بورژوازی سنتی فرق دارد صحبت می کند ،آنها صاحبان بنگاه های خانوادگی نیستند بلکه در حوزه هایی از قبیل تبلیغات کارگری می کنند.همچنین از دسته های اجتماعی نام می برد که بر اثر موقعیت شان در نهاد های سیاسی تعیین می شوند مانند بوروکرات های دولتی ،روشنفکران و نظامیان . این دسته های اجتماعی درشرایطی معین می توانند نقش مهمی بازی کنند. اما در دوره های بحران در راستای خاستگاه طبقاتی خود تقسیم می شوند وبه آن طبقه ای می پیوندند که از آن برآمده اند، به این ترتیب باز هم عامل اقتصادی تعیین کننده است . 

دولت و دستگاه های ایدئولوژیک دولت

از دید آلتوسر دولت کانون شکل بندی اجتماعی عامل استمرار مناسبات تولید سرمایه داری تلقی می شود.دولت به دو طریق نقش خود را ایفا می کند ،درشرایط حاد از نیروی قهریه خود استفاده می کند ،ارتش پلیس و دستگاه های سرکوب دولت .اما اغلب اوقات بدلیل کارایی موثر دستگاه های ایدئولوژیک دولت استفاده از قوه قهریه ضرورت ندارد.

آلتوسر بیان می کند هر بررسی درباره ایدئولوژی از دیدگاه "بازتولید" شروع می شود.هر نظام اجتماعی باید نیروهای مولد و روابط تولید موجود را بازتولید کند. بخشی از باز تولید نیروی کار با پرداخت مزد در بنگاه تولیدی صورت می پذیرد اما بخش اعضم این بازتولید درخارج از بنگاه های تولیدی از طریق نهادهای عمومی"نظام آموزشی" وسایر نهادهای خصوصی ؛کلیسا ،رسانه های گروهی ،سیاسی ،خانواده وحتی اتحادیه های کارگری صورت می گیرد. از نظر او خصوصی بودن یا عمومی بودن این نهادها مهم نیست بلکه مهم کارکردآن ها است که این سازوبرگ های ایدئولوژیک دولت با ایدئولوژی کارمی کنند .این سازو برگها در درجه اول با ایدئولوژی و دست آخر با استفاده از قوه قهریه و سرکوبگر.

 ایدئولوژی حاکم بازتولید مناسبات سرمایه داری را از طریق نهادینه کردن تبعیض های اجتماعی تضمین می کند. عاملان اجتماعی همان گونه عمل می کنند که به نفع طبقه حاکم است .

آلتوسر معتقد است هر عمل تنها به و اسطه و تحت یک ایدئولوژی هستی دارد.او دو تز برای ایدوئولوژی قائل است یک :انسانها شرایط هستی شان را از طریق ایدئولوژی بصورت تخیلی بازسازی می کنند.دو: برای ایدئولوژی هستی مادی قائل است .از نظر او ایدئولوژِ ی به واسطه و برای سوژه ها وجود دارند. کارکردایدئولوژی آن است که افراد انضمامی را تبدیل به سوژه می کند . این کار با خطاب قرار دادن افراد صورت می گیرد. هیچ راهی برای فرار از انقیاد ایدئولوژِیک وجود ندارد. انقیاد ایدئولوژیک سبب خلق ما به عنوان سوژه می گردد ،بنابراین انقیاد ایدئولوژِک پیش از تبدیل ما به سوژه وجود دارد.

این رهیافت تنش هایی را میان وابستگی و استقلال سطوح مختلف برمی انگیزد،که یافتن ارتباط منطقی نتیجه ویرانگر خواهد داشت .این مارکسیسم از سوی سایر مارکسیست ها متهم به داشتن بینشی غیر تاریخی است .این بینش از کنشگران و آگاهی آنها چشمپوشی می کند.

از طرفی این دیدگاه نسبت به مارکسیسم خام مدل پیچیده تری از ساختارهای طبقاتی و سیاسی بدست می دهد .به رغم خطای جدی در برداشت اش از سوژه مفهوم عمیق تری از عامل را بدست می دهد.

منابع

-یان کرایب ،نظریه های اجتماعی مدرن از پارسونز تا هابرماس ،ترجمه عباس مخبر ،انتشارات آگاه

-دایان مک دانل،مقدمه ای بر نظریه های گفتمان،ترجمه حسین علی نوذ ری،انتشارات فرهنگ گفتمان

-جورج ریتزر،نظریه جامعه شناسی در دوران معاصر،ترجمه محسن ثلاثی ،انتشارات علمی

-Althusser Louis(1971) “ideology and state ideological apparatus” in lenin and philosophy and other essays(trans.Ben Brewster),London:new ieft books