نظریه انتقادی هابرماس
امروزه نام هابرماس در واقع نمادی است برای یکی از گسترده ترین تلاشهای نظری نیمه دوم قرن بیستم ،شامل صورت بندی مجدد نظریه تکامل تاریخی هگل ،به شیو ه غیر متافیزیکی ،تصحیح و تکمیل نظریه عقلانیت وبر و بازسازی ماتریالیسم تاریخی با تکیه بر تمایز کار/ تعاملی و نقد تقلیل گرایی مارکس و گسترش نظریه کنش زبانی و تدوین نظریه پراگماتیک عام درجهت توضیح و تبیین بنیانهای عام کنش کلام بشری و توصیفی دقیق از جامعه مدرن با تکیه بر دستاوردها ی نظریه سیستم ها و نظریه انتقادی . او مفاهیم ساختار و عاملیت را در یک نظریه کل گرا با هم جمع می کند و یکی از مدافعان پروژه مدرنیت و معتقد به وجو د نوعی خرد و اخلاقیات است.
هابرماس به رابطه میان دانش و منافع بشری و درسطحی گسترده تر به رابطه میان عوامل ذهنی و عینی علاقمند است . وی دراثرش معرفت و علایق بشری سه نظریه(نظام) را از هم متمایزمی کند که همه آنها برای تکامل بشری ضروری می داند.ا ین نظریه ها بر سه علاقه شناختی استوارند. مقاصد علاقه مارابه آن دانش تدارک می بیند. از نظروی منافعی که پشت هر نظام معرفتی نهفته اند برای مردم غیر متخصص ناشناخته اند و این وظیفه نظریه پردازان انتقادی است که این منافع را آشکار سازند.
نخستین نظام معرفتی ؛علوم تجربی – تحلیلی یا نظام های علمی اثبات گرایانه وکلاسیک است منفعت حاکم بر این نظام معرفتی نظارت فنی است. به عقیده هابرماس علم تحلیلی خود را به آسانی در خدمت پیشبرد نظارت سرکوبگر می گذارد.
دومین نظام معرفتی ؛ علوم هرمنوتیک است که باعث شکل گیری علاقه عملی می شود. علاقه عملی به کنش متقابل انسان می پردازد ،شیوه ای که کنش را برای یکدیگر تفسیر ، درک می کنیم و کنش هایمان را به سمت سازمان های اجتماعی هدایت می کنیم .این نظام نه سرکوبگر است نه آزادیبخش .
سومین نظام معرفتی ؛ دانش انتقادی است ،منفعتی که به این دانش تعلق دارد رها سازی بشر است ، این دانش خود آگاهی توده ها را بالامی برد .از نظر او کار،زبان و قدرت بنیان انواع سه گانه علایق را تشکیل می د هند.
چرخش زبانی و کنش ارتباطی؛ هابرماس دراثر بعدیش نظریه کنش ارتباطی به فلسفه زبان روی می آورد تا مبنای نظریه انتقادی را روشن سازد.او ابتدا مطرح می کند که خود را از قید فلسفه خود آگاهی،فلسفه ای که زبان و کنش را از زاویه رابطه میان یک سوژه (شناسنده)و ابژه (موضوع شناخت) می نگرد، رها سازیم .چراکه در غیراینصورت گرفتار خرد ابزاری می شویم .
هابر ماس نظریه کنش ارتباطی را از نوع علوم بازسازنده می داند که در پی کشف قواعد ارتباط انسانی است .او این نوع علم بازسازنده را پراگماتیک عام نام می گذار د.او وظیفه پراگماتیک عام را تشخیص و بازسازی شرایط عام فهم ممکن یا پیش فرض های عام ارتباط می داند.(صداقت،درستی،فهمیدنی بودن )
او کنش رابه دو صورت ، یکی کنش استراتژیک و دیگری کنش ارتباطی تقسیم می کند .اولی کنش هدفدار عقلانی است حال آنکه کنش ارتباطی غیر ابزاری است و هدفش رسیدن به نوعی ادراک است .توافقی که به گونه ارتباطی حاصل شده است و مبنایی عقلانی دارد،هیچ یک از طرفین نمی توانند آن را تحمیل کنند خواه به گونه ای ابزاری (دخالت مستقیم در موقعیت )،خواه به گونه ای استراتژیک از طریق تأثیر گذاری بر تصمیمات مخالفان .
هابرماس اندیشه زیست جهان را بعنوان مکملی برای مفهوم کنش ارتباطی مطرح می کند و اینکه زیست جهان چگونه با میانجیگری کنش ارتباطی تولید و بازتولید می شود.
هابرماس به نقد مارکسیسم خصوصا"در شکل اولیه آن می پردازد ،ازنظروی سطح اقتصادی شکل بندی اجتماعی درمراحل اولیه سرمایه داری مسلط است . اما از نظر او کنش ارتباطی که بنیاد سراسر زندگی اجتماعی بشر راتشکیل می دهد تعیین کننده است ،کنشی که مبنای آن ارتباط تحریف نشده و بدون اجبار است.
هابر ماس سعی درکنار هم قرار دادن دو وجه کنش و ساختار دارد بدون آنکه یکی را به دیگری تبدیل کند ،دراین مورد از دیگران موفق تراست ،گرچه بنظر می رسد نوعی اولویت به مقوله عقلانیت زیست جهان در نظریه اش به چشم می خورد.
از انتقادات دیگری که به او وارد است اینست که او قایل به اولویت کنش ارتباطی بر کنش استراتژیک نیست و نمی تواند چنین اولویتی را برقرار سازد.
منابع
- اباذری ،یوسف ،خرد جامعه شناسی ،انتشارات طرح نو،1377
- کرایب یان ،نظریه اجتماعی مدرن از پارسونز تا هابرماس ،ترجمه عباس مخبر،نشرآگه،1378
- هابرماس ،نظریه کنش ارتباطی ،ترجمه کمال پولادی ،انتشارات روزنامه ایران ، 1384
- ریتزر،جورج ،نظریه های جامعه شناسی در دوران معاصر، ترجمه محسن ثلاثی ،انتشارات علمی 1374